دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی
هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح رویاهای
سپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای
داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب
می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده.
دلم واسه خوندن شعرروباه وزاغ ونوشتن مشق سیب سینی بینهایت تنگ شده
شاید شما هم مثل من باشید وبعضی وقتها یاد روزهای بچگیتون بیفتید.


و رگ خشك درختا درد پاییز می گیره
بارون نم نمك آروم روی جالیز می باره
دیگه سبزی نمی مونه همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصن رقص پاییز پر درده
گرمی دستای من كم شده دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بكن باد پاییز سرده
آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده
بازی ابرا با خورشید منو آروم كرده

.
سلام دوستان خوب وعزیزم:
من آن غریبهء دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز در وبلاگم حرفهای دلمو مینویسم تا در فراموشی فردا یادم كنید.
امیدوارم که در وبلاگم لحظات خوبی را بگذرونید واگه برای لود شدن یه ذره معطل شدید به بزرگی خودتون منو ببخشید.
در ضمن نظرات شما موجب دلگرمی ماست پس لطفا" نظر هم بدید چون برام خیلی ارزش دارند.
براتون آرزوی سلامتی وموفقیت وخوشبختی از درگاه خداوند متعال ومستعان دارم وامیدوارم که به هر آرزویی که در دل دارید برسید.من هم به دعای شما دوستان خوب ومهربونم نیاز دارم .
