
مثل یک چهار دیواری میمانم که در شبهایی که گاه ابری وگاهی
مهتابی وگاه تاریک وگاه سیاهندمحصور مانده ام وبه امیدروشنایی
وطلوع یه روز دیگری به گمان اینکه روز متفاوتی وبهتری خواهد بود
میگذرانم. شب های سیاهم به امید روزروشن می گذرونم و شب های
مهتابی آرزومیکنم که همیشه باشند.شب های مهتابی با اینکه تاریکند٬
روشن هستند وشب های ابری با اینکه دلگیرند دست و دل بازندچون در
نهایت می بارندو وقتی که هم می بارند ,سخاوتمندانه می بارندبرای همه ,
یکسان وبدون چشمداشت . در آن هنگامی که قطره ها بر بستربام
می خوابندآرامش آن شب را به این چهاردیواری می اورند.
================================
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم

سلام دوستان خوب وعزیزم:
من آن غریبهء دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز در وبلاگم حرفهای دلمو مینویسم تا در فراموشی فردا یادم كنید.
امیدوارم که در وبلاگم لحظات خوبی را بگذرونید واگه برای لود شدن یه ذره معطل شدید به بزرگی خودتون منو ببخشید.
در ضمن نظرات شما موجب دلگرمی ماست پس لطفا" نظر هم بدید چون برام خیلی ارزش دارند.
براتون آرزوی سلامتی وموفقیت وخوشبختی از درگاه خداوند متعال ومستعان دارم وامیدوارم که به هر آرزویی که در دل دارید برسید.من هم به دعای شما دوستان خوب ومهربونم نیاز دارم .
