دوستان خوبم سلام .الان دو سه روزی میخوام آپ کنم هر چه فکر میکنم
نمیدونم چه بنویسم .آخه از بس از عشقم نوشتم ٬احساساتی شده واین
روزها داره برام کلاس میذاره وخودشو میگیره .الان چند روزی نه تلفن میزنه
ونه کامنت میده ودر کل این چند روزی خبری ازش ندارم.به هر حال هر جا
باشه وهر کاری که الان مشغولش هست ٬براش آرزوی موفقیت وسلامتی
دارم.دیروز عصری خونه یکی از بچه ها بودم وچند تا مجله تو کف اطاقش
افتاده بود ویکی یکی نیم نگاهی بشون انداختم تا اینکه این داستانک را
دیدم وانو خوندم. من که ازش خوشم اومد گفتم برای شما بنویسم.
یک بار پسری حین صحبت با دختری که عاشقش بود، ازش پرسید ٬چرا
دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دختره گفت :دلیلشو نمیدونم …اما
واقعا”دوست دارم.پسره گفت یعنی تو هیچ دلیلی رو نمی توانی
عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟
دختره گفت :من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم.
پسره گفت نمیخوام ثابت کنی؟
میخوام دلیلتو بگی. دختره گفت :باشه.. باشه!!! میگم… چون تو
خوشگلی،صدات گرم و خواستنیه،همیشه بهم اهمیت میدی،دوست
داشتنی هستی،با ملاحظه هستی،بخاطر لبخندت،پسر از جوابهای
اون دختره تا حدودی راضی شد٬متاسفانه، چند روز بعد، اون پسر
تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت ٬ نامه ای رو کنارش گذاشت
با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که
نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم.
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا
که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته
باشم.گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی
بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من
دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره.
دوستان خوبم شما چی فکر میکنید عشق دلیل میخواد؟
عشق واقعی هیچوقت نمی میره ٬این هوس است که کمتر و کمتر
میشه و از بین میره.
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم.“ولی عشق
کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم .
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه.
در ضمن پسره خیلی تاکید داشت وهمیشه به دختره میگفت:امیدوارم که
تموم حرفهات وگریه هات ولبخندات واقعی باشند یعنی عشق حقیقی
باشندو نباید هیچ کدوم از ما دوتا با احساسات وشعور همدیگه بازی کنیم
ودختره هم به قران وعلی وارواح رفتگانش قسم میخورد که بدون پسره
نمیتونه زندگی کنه واگه به خواستگاریش نره ویا اگه خدای نکرده اتفاقی
پیش بیاد که به هم نرسند٬ تا ابد ازدواج نخواهد کرد وتا زنده هست جای
پسره تو قلبش خواهد ماند.
البته دخترا نباید ناراحت بشن چون این داستان هم مصداق پسرا هم
هستش.یعنی هر دو حالت پیش میاد.

دیشب در کنار پنجره اطاقم نشسته بودم وبا اینکه هوا تقربا شرجی
ونسبتا گرم بود به آسمان وستارگان خیره شده بودم وداشتم به
این چند روزی گذشته وبه آن حرفهای قشنگت ولحظات شیرینی
که در کنار تو بودم فکر میکردم که چقدر زیبا بودند٬تورا با لهجه ی گلها
وبلبلان عاشق صدا کردم واز خداوند خواستم که تورا برای همیشه در
گلستان عشقم شاد وبا طراوت حفظ کند.عزیزم تو را ازبین تمام
گلهایی که در گلستان تنهائیم روییدن جدا کردم ودر گلدان قلبم نشاندم
وبا خون رگهایم واشک چشمانم آبیاریت خواهم کرد وبرای همیشه در قلبم
حفظ خواهم نمود.تو باید بدانی که اگه روزی فکر رفتن باشی ٬آن قلب
عاشق من از شدت فراق تو از کار خواهدافتاد٬حتی آن گنجشکانی
که کنار پنجره اطاقم دانه میخوردن تمام بالهایشان غرق در اندوه
خواهدشد وقادر به پروازکردن نخواهندبود.تو باید بدانی که بی تو تمام
هستیم از دست خواهد رفت ودر هر لحظه هزاران بار خواهم مرد
حتی دریا وآسمان به حالم بغض خواهند کرد واشک خواهند ریخت.
میدونم که این چند روزخیلی سخت برایت گذشت اما چه کنم که
نمیخواهم غیر از من کسی دوستدار تو باشدحتی برای یه لحظه
هم به غیر من به کسی دیگری فکر کنی.دوست ندارم
کسی غیر من صفای خنده ات ببیند وحتی نامش هم به اون لبهای
زیبایت بنشیند.نمیخواهم اون نقش زیبای چهره ات در خاطر کسی
باشد ویا نگاهی غیر از نگاهم به تو باشدویا کسی دست در دست
تو بگذارد.نمیخواهم کسی غیر ازمن با تو سخن گوید ویا نوشته ای
بنویسد حتی اگه اون هم پیامرسان وقاصد من باشد.دیشب تا
سحرگاه بیدار بودم وبه همیه اینها فکر میکردم وهر انچه تو ذهن
وفکرم میومد بر روی کاغذی یادداشت میکردم هر چند که برگه
چند باری به علت چکیدن اشک چشمانم برآن وخیس شدن
نوشته هام٬ عوض کردم ٬ تاکه امروز برایت بنویسم وبدانی که
چرا این چند روز بات قهر بودم.دلم خیلی پر است وحرفهای زیادی
دارم اما میدونم که کسی حوصله خوندن آن را ندارد.میخواستم تمام
درد وسختیهایی که در این چند روز برایم گذشت در اینجا بنویسم
اما میدونم که همه دوستان روزه هستند وگلویشان خشک .
((((الان فهمیدی چرا بات قهر بودم؟))))
سلام دوستان خوب وعزیزم:
من آن غریبهء دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز در وبلاگم حرفهای دلمو مینویسم تا در فراموشی فردا یادم كنید.
امیدوارم که در وبلاگم لحظات خوبی را بگذرونید واگه برای لود شدن یه ذره معطل شدید به بزرگی خودتون منو ببخشید.
در ضمن نظرات شما موجب دلگرمی ماست پس لطفا" نظر هم بدید چون برام خیلی ارزش دارند.
براتون آرزوی سلامتی وموفقیت وخوشبختی از درگاه خداوند متعال ومستعان دارم وامیدوارم که به هر آرزویی که در دل دارید برسید.من هم به دعای شما دوستان خوب ومهربونم نیاز دارم .

