نمیدونم سهم تنهاییم از روزگار چقدرهست؟
از فاصله ها ،جدائیها وتکرار لحظات عذاب اور همنفسیها
نگرانم وترس دارم.خدایا درسکوت تنهایی خودم
زندانی ومحصور شدم نجاتم بده ،در سکوتی که ناشی ازآه و
ناله های دلم هست .تموم لحظات زندگیم را به غم وغصه
تبدیل کرده است.درجاده ی تنهایی زندگی ودر کوره ی راه
زندگی بی همسفر وتنها شدم ومن موندم وغم وتنهایی.
خداونداازت میخوام که بال وپری به وسعت عشق به من بده
تاباپرواز به دشت شقایقها به دیدار گلهای همیشه عاشق بروم
اما چه سود که من اسیر تنهایی یه تقدیر شدم. ودر این بین
کسی ندارم جز شما دوستان خوبم که باتون درد دل کنم وچیزی
بنویسم اما دلم گرفته است.در این جور مواقع یاد بچگیم میفتم
یادش بخیر،اون روزها، روز های بچگی وکودکیمون میگم .که هر
وقت دلمون می گرفت،با گریه ی کودکانه اون هم چند دقیقه ای
همه چیز فراموش میشد واز بین میرفت . اون روز ها دلتنگ
بودم...ولی امروز دلم برای همون "دلتنگی ها" ، تنگ شد ه.
یادش بخیر ..یادش بخیر سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها.
ا گر شما هم جای من بودین، دلتون می گرفت وجز خاطراتتون
چیزی برای مرور كردن داشتین؟!اینها خاطره ها و تداعی های
من وشاید اکثر شماها هستند.همه اینهابرای من گنجهای زیر
خاكی هستند كه هروقت دست و بالم خالی می شن به آنها
پناه می برم.هروقت دلم می گیره ،یاد اون روزهای اول می
افتم،یاد سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها..
یاد دلتنگیها،درد دلها....یاد انتظار كشیدنها و لحظه شماریها...یاد
دست خالی و دل پر بازگشتنهاکه میفتم شاد می شوم...لذت می
برم.با تمام وجود..شادی تنها خندیدن نیست..اونهم در این غمكده!
اشتباه ما دل بستنهای ماست چون دل بستن آغاز دل كندن
است.صمیمی ترین دوستها و همراهان هم وقتی بی حوصله
می شوند،می رن..دل نباید بست...باید لذت برد...باید از دوست
داشتنیها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد.یادش بخیر دوباره
وقتی كه چشمام روی هم بسته میشه وقتی دلم از زمونه
وفضای مدرسه وخونه خسته میشه بعد اینکه بیدارشدم همه
چیزو فراموش میشه.
یادش بخیر اون قدیما.اون وقتی كه بچه بودیم . اون وقتی كه
فقط و فقط از زندگی بازی كردن و خوشحالی رو بلد بودیم. اون
وقتی كه كنار مامان و بابا و خانواده یه جمع صمیمی داشتیم .
اون وقتی كه فارق از همه دنیا و سختیها و مشكلات از زندگی
فقط خندیدن بلد بودیم .چه روزایی بود . اون روزا كه همه عشق
و فكرمون این بود كه كی بزرگ میشم ، غافل از اینكه بزرگ شدن
تازه اول همه سختیهاست.اون موقع ها كه صدای خنده هامون
همه فضای خونه رو پر می كرد . اون وقتی كه با بچه های كوچه
بازی می كردیم و سر كوچكترین و كمترین چیزا با هم قهر
می كردیم ولحظه بعد به هم بوسه هدیه میکردیم وآشتی
میکردیم. اما دلامون اینقدر پاك و صاف بود كه در عرض كمتر از
یه ربع ساعت همه چیزو فراموش می كردیم .
یادش بخیر بچگی هامون واقعا یادش بخیر.
کاش یه کمی از اون شادیها وخند ه ها ی بچگیمون برگرده
پیشمون .
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم
که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف
زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم .کاش برای حرف زدن فقط
نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم
بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده
ایم .سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگفته هایی که
گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد .
تا آپی دیگه شما دوستان خوبم را به خدای بزرگ میسپارم خدا
حافظ ونگهدارتون باشه.
سلام دوستان خوب وعزیزم:
من آن غریبهء دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم
در آشنایی امروز در وبلاگم حرفهای دلمو مینویسم تا در فراموشی فردا یادم كنید.
امیدوارم که در وبلاگم لحظات خوبی را بگذرونید واگه برای لود شدن یه ذره معطل شدید به بزرگی خودتون منو ببخشید.
در ضمن نظرات شما موجب دلگرمی ماست پس لطفا" نظر هم بدید چون برام خیلی ارزش دارند.
براتون آرزوی سلامتی وموفقیت وخوشبختی از درگاه خداوند متعال ومستعان دارم وامیدوارم که به هر آرزویی که در دل دارید برسید.من هم به دعای شما دوستان خوب ومهربونم نیاز دارم .


